تبلیغات
دلم خیسه از حس بارون شدن - گنجشک و خدا از کتاب پندهای قندپهلو
دلم خیسه از حس بارون شدن
دلهایتان را با نوای شعر و موسیقی آشنا کنید
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

گنجشک و خدا

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

منبع : www.zarbolmasal.com




نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : ghasedak


درباره وبلاگ

این وبلاگ برای من راهی برای بیان احساسمه. دوست دارم از این طریق بخشی از احساس و عواطف و عقایدم رو در اختیار کسانی بگذارم که با من ارتباط دارند.
مدیر وبلاگ : ghasedak
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد حق طلاق برای خانم ها چیست؟






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس