تبلیغات
دلم خیسه از حس بارون شدن
دلم خیسه از حس بارون شدن
دلهایتان را با نوای شعر و موسیقی آشنا کنید
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

سلام من مدیر این وبلاگ هستم .  این اولین وبلاگ منه امیدوارم که سرگرمتون کنه . ازتون می خوام که با نظراتون منو حمایت کنید . اینم یه شعره قشنگ برای این که با من و وبلاگم آشنا بشید. نظر یادتون نره . اگه دوست دارید لینکتون کنم نظر بدید لطفا . اینم از شعر:

 

قفسم را مشکن تو مکن آزادم ،

گر رهایم سازی به خدا خواهم مرد ،

من به زنجیر تو عادت کردم .

بارها در پی این فکر که در قلب توام ،

با تو احساس سعادت کردم

به خدا خوشبختم تو محبت کن و بگذار

تا عمری هست من بمانم

چو اسیری به حریم قفست...


این بنر وبلاگ دوستمه. خیلى باحاله حتما بهش سر بزنید









نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : ghasedak
سلام دوستاى گلم
معذرت میخوام به خاطر دیر اومدنم ولى باید بگم كه هنوز كامپیوتر وصل نكردیم و به اینترنت دسترسى ندارم و این متن هم از یكى از دوستام خواهش كردم كه برام بذاره.
خب امروز میخوام یك پیشنهاد فوق العاده بهتون بدم كه در اصل این پیشنهاد رو یكى از دوستام داده و از من خواست كه اینجا هم اعلام كنم.
خب قضیه از این قراره كه ما میخوایم یه گروه دوستى بزرگ درست كنیم و با هم در ارتباط باشیم.
درست كردن این گروه دوستى بزرگ یك شرایطى داره كه براى دونستن اون، از شما دوستان عزیزم كه با این پیشنهاد موافق هستین میخوام كه وارد وبلاگ دوست عزیزم lili جان بشید. اینم آدرسش: saturnstar.blogfa.com

در واقع پیشنهاد اصلى رو lili جون دادن و من هم خیى ازش استقبال كردم. امیدوارم شما هم این پیشنهاد رو قبول كنین
حتماً به وبش سر بزنید




نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 2 شهریور 1391 :: نویسنده : ghasedak
سلام دوستان گلم
امروز میخوام دو بار ازتون معذرت خواهی کنم.یکی بخاطر اینکه به دلیل گرفتاری های اساس کشی نتونستم برای آپ قبلیم خبرتون کنم.دوم بخاطر اینکه تا حدود یک ماه بخاطر همین اساس کشی که گفتم نمیتونم آپ کنم.
بازم معذرت ومعذرت ومعذرت و...
تا یک ماه دیگه باااااااااااای باااااااااااااااااای

دوستون دارم



نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 19 تیر 1391 :: نویسنده : ghasedak

 

 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.

جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

    





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 18 تیر 1391 :: نویسنده : ghasedak

پنجره ای در بیمارستان


سلام دوستای گلم بازم معذرت برای اینکه دیر آپ کردم ولی برای جبران امروز دوتا پست جدید گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد. پس حتما یادتون باشه که دوتاشو بخونید. راستی با کلیک کردن روی اسم هر پست میتونید وارد سایت دریافتی این مطالب بشید.  با آرزوی موفقیت برای همتوووووون

                                        

                                                                  « ادامه ی مطلب »




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 14 تیر 1391 :: نویسنده : ghasedak



زیبایی های فراموش شده

                                                                « ادامه ی مطلب »


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 14 تیر 1391 :: نویسنده : ghasedak

                                

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش بدنبال دخترش برود.

با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در سمان زده میشد، او می ایستاد، به آسمان نگاه میکرد و لبخند میزد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد. (!)

زمانیکه مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیایید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!

باشد که خداوند همواره حامی تان بوده و هنگام رویارویی با طوفان های زندگی کنارتان باشد، در طوفانها لبخند را فراموش نکنید.

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه اینم از منبع مطلب من که از این سایت خیلی خوشم میاد : «برچسب ها»

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : ضرب المثل ها و حکایت ها،
شنبه 10 تیر 1391 :: نویسنده : ghasedak

 


روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر”





نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 8 تیر 1391 :: نویسنده : ghasedak

سلام دوستای عزیزم  خیلی خیلی ببخشید که دیر اومدم پیشتون  آخه مسافرت بودیم نتونستم آپ کنم . امیدوارم از این آپم خوشتون بیاد و جبران این چند روزی که به وبم سر نزدمو بکنه.

 

 

می خواستند سرش را ببرند. خودش این را می دانست.

او معنی کاسه ی آب و چاقو را می دانست.  با مادرش هم همین کار را کرده بودند.

آبش دادند و سرش را بریدند. ترسیده بود. گردنش را گرفته بودند و می کشیدند قلب قرمزش تند تند میزد.

کمک می خواست. فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت.

خدا فرشته ای را فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند. فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت: " چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی بازهم ادامه پیدا کند. آدم ها سپاس گزار تو اند. قوت قدم هایشان از توست. تاب و توانشان هم. تو به قلب هایشان کمک می کنی تا بهتر بتپد ، قلب هایی که می توانند عشق بورزند. پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .تو کمک می کنی تا آدم امانت زرگی را که خدا بر شانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد. تو و گندم و نور ، تو و پرنده و درخت همه کمک می کنید تا این چرخ بچرخد ، چرخی که نام آن زندگی است. "

گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد. او قطره قطره بر خاک چکید، اما هر قطره اش خشنود بود ، زیرا به خدا ، به عشق ، به زندگی کمک کرده بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 4 تیر 1391 :: نویسنده : ghasedak


                        amercrow.jpg (17828 bytes)


سلام دوستان عزیزم ببخشید این آپم یکمی طول کشید. آخه امتحاناس و دردسراش دیگه. خدارو شکر شنبه امتحان آخره دیگه راحت میشم. برام دعا کنید این امتحانم مثل امتحانای دیگه خوب بدم. خوب دیگه زیاد وقتتون رو نمی گیرم برید متن پایین رو بخونید امیدوارم خوشتون بیاد


سیاه کوچکم! بخوان :

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی.
صدای ناهموار و نا موزونش ،خراشی بود بر صورت احساس.
 با صدایش نه گلی می شکفت نه لبخندی بر لبی می نشست.
صدایش اعتراضی بود که بر گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش راهم
کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت نازیبایی تنها سهم اوست.
کلاغ غمگین بود و با خودش گفت : « کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود »
پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: « عزیز من ! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست. اما فرشته ها با صدای تو
به وجد می آیند. سیاه کوچکم! بخوان فرشته ها منتظرند. »
ولی کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت : « تو سیاهی . سیاه چونان مرکب که زیبایی را
از آن می نویسند. و زیبایی ات را بنویس . اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت.
خودت را از آسمان دریغ نکن. »
و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت : « بخوان ، برای من بخوان ، این منم که دوستت دارم. سیاهی ات را و خواندنت را .»
و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را ...
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد







نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 24 خرداد 1391 :: نویسنده : ghasedak
یک داستان زیبا از عرفان نظرآهاری : مطمئنم تا اسم این نویسنده رو می بینید متنشم می خونید چون زیبایی قلمش به شما ثابت شده. پس حتما این داستان رو بخونید:




http://www.persian-star.net/1389/1/30/painting/001a.jpg



قلب دختر از عشق بود. پاهایش از استواری و دست هایش از دعا.
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید.
ریسمان نا امیدی را . ناامیدی را دور زندگی دختر کشید.دور قلب و استواری و دعاهایش.
ناامیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی.
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف ناامیدی را باز کنند. اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پیله ی گره در گرهش را چسبیده بود و می گفت: « نه باز نمی شود ، هیچ وقت باز نمی شود »
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند.
پروانه بر شانه های رنجور دخترک نشست و دختر به یادآورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیلیه ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به درآید ، پس انسان نیز می تواند.
خدا گفت: « نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را »
دختر نخستین گره را باز کرد...
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی.
هنگامی که دختر از پیله ی ناامیدی به در آمد شیطان مدت ها بود که گریخته بود.






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 16 خرداد 1391 :: نویسنده : ghasedak
                

               اس ام اس روز پدر - ولادت حضرت علی علیه السلام مبارک باد
                       





راحت نوشتیم بابا نان داد
بی آنکه بدانیم بابا برای نان همه ی جوانیش را داد



برای شادی روح همه ی باباهای دنیا که دیگه هیچوقت پیش ما نیستند سوره ی حمد بفرستید لطفا




نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 15 خرداد 1391 :: نویسنده : ghasedak

      
 

افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد!
وز دست اجل بسی جگرها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
که احوال مسافران و دنیا چون شد
                                      (خیام)




نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : ghasedak
                        



یک شعر زیبای دیگه از عرفان نظرآهاری شاعر موردعلاقه ی من:

چاقوی تو سیب را سر برید
خون سیب روی دستان تو چکید
هیچکس ولی خون سیب را ندید
در دهان تو سیب ذوق کرد
از ته دلش عجیب ذوق کرد
سیب تکه تکه شد
تمام شد ولی شاد بود
مثل قطره ای که می رسد به رود
سیب رو سفید شد
او به آرزوی خود رسید
آخرش در دهان تو شهید شد





نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 6 خرداد 1391 :: نویسنده : ghasedak
یک متن خیلی قشنگ درباره ی گفت و گوی خدا و انسان از سایت یکی از دوستان خوندم که دلم نیومد برای شما نذارمش. smile
آدرس وبلاگ این دوست عزیز در آخر متن ذکر شده.  حالا برید توی ادامه ی مطلب و بخونیدش


             
          



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 5 خرداد 1391 :: نویسنده : ghasedak



               

نردبان دلم شکسته است

می شود برای من کمی دعا کنی؟؟؟
یا اگر خدا اجازه می دهد کمی به جای من خدا خدا کنی؟
راستش دلم مثل یک نماز بین راه
خسته و شکسته است
می شود برای بی قراری دلم
سفارشی برای آن رفیق باوفا(خدا) کنی؟

امیدوارم توی شب لیلته الرغائب برای همدیگر آرزوهای خوب بکنیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 4 خرداد 1391 :: نویسنده : ghasedak


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ

این وبلاگ برای من راهی برای بیان احساسمه. دوست دارم از این طریق بخشی از احساس و عواطف و عقایدم رو در اختیار کسانی بگذارم که با من ارتباط دارند.
مدیر وبلاگ : ghasedak
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد حق طلاق برای خانم ها چیست؟






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس